حمدالله احمدي

سنگ خدا
سنگ خدا...!نمی ترکانی نمی پری
این روز هاحضورکسی رانمی خری

ازتوسوادسوختن آموختم بیا
تابم بده بر آتش تحقیرت ای پری

بادم بزن که اتشت اعجازمی کند
بادم بزن به خنده اگرکیف میبری

دست خودم که نیست فشار افت میکند
بی وقتها که درهیجانم شناوری

گل میکنی زلالی هرچشمه ساررا
تالب به جاری اش نگذارد کبوتری

غیراز هجوم گریه این سالها نزد
لبخندنازکانه ای انگشت بر دری

تا بازاشتهای نگاهم عوض شود
تابازعرق خنده به لب هایم آوری

می خواستم که پنجره باشم کنارتو
می خواستم دوباره ازاین راه بگذری

لرزم به شانه است مبادا گره خورد
گیس تولای شانه ی انگشت دیگری