گم که می شوم
فرشته ای را می فرستم
حواس خدا را پرت کند
وقتی
هر نفس از تو
شعله ای خواهش است و
این بستر
چنان گرم می شود
که اختیار
کم می شود و....
من...
کم می شوم
و تو.....
به نام خدا اين وبلاگ زير نظر هيچ گروه خاصي نيست . اشعار و داستان ها از شاعران و نويسنده هاي انجمن ادبي شهرستان رامهرمز در اين وبلاگ وجود دارد. منبع اخبار منتشر شده در اين وبلاگ هيچ ارتباطي باانجمن ادبي رامهرمز ندارد . دوستان ، خواهشمنديم براي پيشرفت كار اين وبلاگ براي هر بخش نظر دهيد . با تشكر مدير موقت وبلاگ :حميدرضا مرتضي پور
زرگر
شمع ها را فوت كردم
و مادرم آرزوي ماندنم را بوسه زد روي موهايم
و من مرگ را ضربدر هر بار آرزو ،آرزو كردم
تا متولد شوم از روي چهره ام ميان دو منحني در شكم هم
و چهل روز به چهل روز خودم را قرباني خودم كنند
زهره ام نتركد از فلسفه ي سياه
خيال ، خدا را با خودم پياده رو كرده است
و مادرم آرزوي ماندنم را بوسه زد روي موهايم
و من مرگ را ضربدر هر بار آرزو ،آرزو كردم
تا متولد شوم از روي چهره ام ميان دو منحني در شكم هم
و چهل روز به چهل روز خودم را قرباني خودم كنند
زهره ام نتركد از فلسفه ي سياه
خيال ، خدا را با خودم پياده رو كرده است
اشتراک در:
پستها (Atom)