ممبني

گم که می شوم
فرشته ای را می فرستم
حواس خدا را پرت کند
وقتی
هر نفس از تو
شعله ای خواهش است و
این بستر
چنان گرم می شود
که اختیار
کم می شود و....
من...
کم می شوم
و تو.....

كمايي


میخواست پدر عصاشوم٬مرد شوم
یک آینه که گریه نمیکرد شوم
او پیر شدو گمان نمیکرد که من
یک زن٬شبح زنده ی شبگرد شوم

زرگر

شمع ها را فوت كردم
و مادرم آرزوي ماندنم را بوسه زد روي موهايم
و من مرگ را ضربدر هر بار آرزو ،‌آرزو كردم
تا متولد شوم از روي چهره ام ميان دو منحني در شكم هم
و چهل روز به چهل روز خودم را قرباني خودم كنند
زهره ام نتركد از فلسفه ي سياه
خيال ، خدا را با خودم پياده رو كرده است

سبزيكار

راه هايي كه خسته اند
شب هاي افقم
و
نقش بازيگر مهتاب خاموش
در
فيلم نامه رفتنت
دستم به چشمان تو بند است
مرا دوست بدار
به قدر كوچكترين عشق چشمانت.