زرگر

شمع ها را فوت كردم
و مادرم آرزوي ماندنم را بوسه زد روي موهايم
و من مرگ را ضربدر هر بار آرزو ،‌آرزو كردم
تا متولد شوم از روي چهره ام ميان دو منحني در شكم هم
و چهل روز به چهل روز خودم را قرباني خودم كنند
زهره ام نتركد از فلسفه ي سياه
خيال ، خدا را با خودم پياده رو كرده است

۱ نظر:

خودم گفت...

زيبا بود . جمله ي آخر هم براي يك فراز پاياني جالب بود