سيد جواد ميرسالاري

در دو فرسنگي يك دهكده لختي ماندم
روي آن تپه‌ي سبز
كه به خواب‌آلودگي مردم ده مشرف بود

تك‌صدايي كه در اثناي هوا جاري بود
وق‌وق يك سگ بو برده ز هوشياري بود

كوله‌بار شعري
كه در آن نقش همه
قدر پررنگي هر كس به بر آينه است
بر زمين مي‌افتد

سايه‌باني از نور
بر زلال خنك رود افتاد
انعكاسي بي‌نظم
از تمامي تن از تك‌تك پولك‌ها
در هوا مي‌رقصيد
ماه هم مي‌خنديد
شعر هم مي‌جنبيد .

۳ نظر:

رضانژاد گفت...

شعر نوي نويي بود

ناشناس گفت...

ادامه شعر
از ميان اين همه نقطه به مركز پرگار
ميرسم
مانده
حرفيست براي تعريف حسم
زندگي زيباست .....پس دوستش بدار

ناشناس گفت...

برگشت و پريد روياي سفيد
لرزش بر تن آورد تك درخت بيد
آهنگ زندگي نه آن است كه ديد
نه آن ديوانه ي پريشان عيد
بلكه مادر است تكرار عشق جديد
دگرباره صدايش كردم مرا نديد
رفت و دگر نمانده در من اميد
مانده چه كنم به شيطان پليد
كه گويد دل كن و بگيرش او را نديد