«سرود اعتقاد»
گـلايــه بود... و غم در گلوي مردي كه
نشست پــاي كـمـي گفتگوي مردي كه
نـوشته هـا ي پريشانياش شده اين روــ
ــ ز هـا كــه ريخته شد آبروي مردي كه
بــه زيــر رنــج روانــي و درد جسماني
فـجيـع داده شده شستشوي...; مردي كه
صداي خفتـهي شب را به ناله سر داد و
نشــانـــه ها همه رفتند سوي مردي كه
تـمــام هـم و غمش حفظ اعتقادش بود
ولـــي نداشت اثر هاي و هوي مردي كه
نگاه خسته و تلخي به حوض آب انداخت
پـريـده بود در آن رنگ و روي مردي كه
دوباره كاسهي صبرش به جوش، آمد... و
فـــرار شـد هــمــهي آرزوي مردي كه
شبـيــه مــردهي انسان غم پرستي شد
بنـا به خـواستهي كينه جوي مردي كه...
۱ نظر:
سلام
دست شاعر داخل اين شعر براي قافيه و رديفي كه انتخاب كرده باز بود . ولي شاعرانگي و احساساتي كه لابه لاي مفهوم قاتي شده شعر را خيلي زيبا كرد
ارسال یک نظر