محسن موسوي

«سرود اعتقاد»

گـلايــه بود... و غم در گلوي مردي كه

نشست پــاي كـمـي گفتگوي مردي كه

نـوشته هـا ي پريشاني‌اش شده اين روــ

ــ ز هـا كــه ريخته شد آبروي مردي كه

بــه زيــر رنــج روانــي و درد جسماني

فـجيـع داده شده شستشوي...; مردي كه

صداي خفتـه‌ي شب را به ناله سر داد و

نشــانـــه ها همه رفتند سوي مردي كه

تـمــام هـم و غمش حفظ اعتقادش بود

ولـــي نداشت اثر هاي و هوي مردي كه

نگاه خسته و تلخي به حوض آب انداخت

پـريـده بود در آن رنگ و روي مردي كه

دوباره كاسه‌ي صبرش به جوش، آمد... و

فـــرار شـد هــمــه‌ي آرزوي مردي كه

شبـيــه مــرده‌ي انسان غم پرستي شد

بنـا به خـواسته‌ي كينه جوي مردي كه...

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
دست شاعر داخل اين شعر براي قافيه و رديفي كه انتخاب كرده باز بود . ولي شاعرانگي و احساساتي كه لابه لاي مفهوم قاتي شده شعر را خيلي زيبا كرد