ميثم خنداني


چشم مترسك كنده شد ، شايد خدا مي خواست
معتاد شد آدم به سيبي كه حوا مي خواست
ماشين در ماشين ، چشم انداز دود آلود
سرفه و سرفه بازهم ... ، مردي هوا مي خواست
"احمد" درون آينه خود را نمي بخشيد
مشكل اساسي تر شد و ... او "آيدا" مي خواست
طرحي جديد از داستان ، شخصيت اما صفر ...
او كه خدا را تيغ زد ،خرما جدا مي خواست
"زهرا" درون شعرهايش حذف شد ، شايد
اسم جديدي را براي شعر ها مي خواست
ديگر "پگاهي" را ندارم ، "عشق" سيخي چند؟!
يك مهر ، امضا ، "صيغه باطل شد" ؛ خدا مي خواست ...

۱ نظر:

حميدرضا گفت...

از شعرتون خوشم اومد. فقط به نظرم مي توانست كه بيشتر كار شود. و اينكه به موضوعات خوبي اشاره كرديد